عطر کاه گِل های کوچه پَس کوچه های یزد زمانی که نَم نَم باران شیشه های عینکم را کثیف میکند دوست دارم . صدای اللهُ اکبر
مناره های مسجد جامع گوش هایم را تیز میکند و چون آهنربایی جذب! هرچه نزدیک تر میشوم صدا بلند تر به نظر میرسد ، در دلم غوغایی برپا میشود وضویم را در حوض وسط حیاط میگرم شوق رسیدن به عشق از لذت جذابیت وضویم میکاهد ، به نماز جماعت می روم عشق بازی همگانی هم خوش مزه است مثل تمام همگانی های دیگر ، در قنوتم عکس رخ یار نمیبینم عکس خودم هم نمیبینم ، رگ های دستم را میبینم که مثل نقاشی عرفان چهار ساله که از پشت کوه فرستاده باشه ، به سجده میروم...پایان یک
برچسب:
نویسنده: رضا شریعتی
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 17:31